![]() |
![]() |
|
| دو قلو های عزیز دردونه |
|
شاید یکی از بهترین لحظه های عمر یه پدر و مادر لحظه ای باشه که ببینن نوزادشون داره کم کم به راه رفتن می افته... فاطمه که یه کم بازیگوش هم هست زودتر از فائزه اقدام به این کار کرده و اول با چهار دست و پا رفتن شروع کرده و الان یه چند وقتیه با کمک گرفتن از دیوار و مبل و پشتی و میز و خلاصه هرچیزی که بشه ازش استفاده کرد راه میره...
دو سه روزیم هست که بدون کمک رو پاهاش می ایسته و چند قدمی هم راه میره.... فائزه هم که متانت زیادی داره فقط تو روروئک راه میره و از همه اون وسایلی که قبلا گفتم برا ایستادن کمک میگیره.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 دی1389ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط دایی سعید |
|
|
الان یکسال از تولد دوقلو ها میگذره
اول باید بگم که در مدت این یکسال به دلیل برخی مشغله نتونستم وبلاگ رو به روز کنم تو این یکسال هم اینقدر ثانیه به ثانیه بزرگ شدن بچه ها برا من و خانواده قشنگ بوده که از لحظه به لحظه اون هم نمیشه گذشت... ایشالله بتونم حداکثر هفته ای یک مطلب از خاطرات بچه ها براتون بذارم... راستی اینم عکس یک سالگی دوقلوها:ژ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 دی1389ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط دایی سعید |
|
|
نزدیک به دو ماهه که فاطمه و فائزه به دنیا اومدن...
بعد از یه مدتی که دوقلوهای عزیز دردونه ما به تشخیص پزشک برای مراقبت بیشتر در بیمارستان بودند، اول فائزه دوست داشتنی و بعد از چند روز هم فاطمه عزیز به جمع خانواده اومدن تا پدر و مادر بیشتر لذت فرزند دار شدن را درک کنند... کوچولوهای خوشگل ما بعضی وقتها یه کارایی میکنن که آدم به قول معروف دوست داره اونارو درسته بخوره... همه کارای این دوتا گل خوشبو برای پدر و مادر شیرینی و لذت خاصی دارن... شنیدن صدای گریه و دیدن لبخندهاشون برا همه ما شادی آفرینه، چراکه یه حس خوب رو در ما به وجود میاره و اون حس علاقه ومحبت زیاد به اونهاست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 بهمن1388ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط دایی سعید |
|
|
یک هفته از تولد دوقلو ها گذشته و ما هر روز بیشتر از روز قبل بی تاب دیدن این دو تا فرشته کوچولو هستیم...
آخه به تشخیص دکتر اونا باید یه مدتی رو در بیمارستان تحت مراقبت باشند تا شرایطشون انشا الله به حدی برسه که بیان تو جمع خانواده... پدر بچه ها خیلی تو این یه هفته دوندگی کرده و به قول خودش یه پاش خونه بوده، یه پاش سرکار و یه پاش بیمارستان و داروخانه و بیمه و از این جور صحبت ها... تا یادم نرفته باید از تلاشها و برخورد بسیار خوب و مناسب پرسنل، پرستارها و دکترهای بیمارستان شهید مصطفی خمینی تشکر زیاد کنم، چراکه خیلی بیشتر از وظیفشون و با علاقه تمام به مردم خدمت میکنن... راستی دوقلوهای ما چند روزیه صاحب دو اسم زیبا و قشنگ که بابا و مامان براشون انتخاب کردند شدند... فاطمه و فائزه... فاطمه خانوم، فائزه خانوم دوستون دارم یه عالمه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آذر1388ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط دایی سعید |
|
|
سلام
میخواستم این وبلاگ رو حدودا ۲ ماه دیگه راه اندازی کنم، یعنی همون موقعی که دکترا گفته بودن مهمونامون قراره از راه برسن، اما این دو قلوها خیلی دوست داشتند زودتر بیان پیش ما... خدای بزرگ هم که حرف بچه های معصوم رو زمین نمیزنه... بله بالاخره این دختر خانومای عزیز دردونه به دنیا اومدن وبشارت یه زندگی تازه و پر از نشاط رو برای مامان و بابا به ارمغان آوردند. هر چند که شبی پر از هیجان و استرس رابرای همه خانواده بوجود آوردند، اما شیرینی حضورشون همه سختی ها رو حتما از بین میبره... این شاید از بهترین خاطرات و اتفاقات زندگی هر پدر و مادری باشه. البته برای من هم همینطور، حس دایی شدن خیلی قشنگه و ماندگار... امیدوارم در پناه خداوند متعال همیشه شاد و سالم و دیندار باشند. منتطر خاطرات بعدی باشید... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 آذر1388ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط دایی سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دخترا سيب گلابند، مثل برفند، مثل آبند...
دخترا شاخه نباتند، چشمه ي آب حياتند... |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1389 بهمن 1388 آذر 1388 |
|
RSS
|